تبليغاتX
بهار در پائیز
دیگه نمی دونم کی باید خوشحال باشم و کی ناراحت

نمیدونم چی خوشحالم می کنه

کارشناسی ارشد قبول شدم ولی اصلا" برام مهم نیست

 خانم رمضانی قبول شده ولی خوشحالی خونواده اون کجا و ما کجا

 کمتر می تونم گریه کنم

از همکارهام خوشم نمی یاد

از خونواده شوهرم خوشم نمی یاد یه آدمهای یخ و بهترین صفت براشون مزخرف بودن و حسود بودن اونهاست

نمی دونم چی از خدا بخوام ....

نمی دونم چرا زندگی می کنم

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:50 توسط زهرا |

دیشب خونمون افطاری دادیم

عمو و زنعمو و دختر عموها زود اومدند کمکم کنند

مامی هم صبح اومد سبزی ژاک کرد و یه آلمه ظرف شست .

بعد از ظهر هم اومد .....با زنعمو و مادر شوهر نشسته بودند حرف می زدند

از این همه از خود راضی بودن مادر شوهر در عجبم .....

همه اومدند خاله مریم و فریده و ریحانه سژیده وخال فائزه و مامانش

از طرف همسرم هم دوتا جاری و خواهر شوهر و خونواده اش اومدند.

نمی دونم هر چقدر ریخت و پاش هم کنم باز هم حرف هست....

ولش کن

شب خوبی بود .....شب میلاد امام حسن مجتبی (ع) روز اکرام..روز چهاردم ماه مبارک رمضان

خدایا قبول کن

دوستت دارم خدای مهربونم

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20:56 توسط زهرا |

 

توی خونه تنهام

دارم غذا درست می کنم

یه هویی دلم برات تنگ شد آقا جونم

یه هویی گریه ام گرفت آقا حونم

خدا لعنت کنه کسانی که قلب مبارکت را به درد می یارند

دلم برای دیدنت پر می زنه آقا جونم

خدایا قسمت مارا هم دیدن آقا قرار بده

دلم برای اون بوی عطری که وقتی دیدمت و احساس کردم تنگ شد

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم              چه بگویم که غم دل برود چون تو بیایی

دوستت دارم آقا جون

یا علی مدد

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:12 توسط زهرا |

 

 

چقدر دلم برای مادر بزرگم که اینقدر دست محبت روی سرم کشید تنگ شده

چقدر سخته وقتی می شنوم داره به سختی با پنبه اب می خوره و حتی نا نداره و نمی تونه یک جرعه آب بنوشه

چقدره سخته می بینم و می شنوم و هیچ کمکی جز دعا نمی تونه براش انجام بدم

چقدر سخته وقتی کسی می دونه شاید فردا نباشه

نه دل بستن به دنیا ....آخه اون که خیری از دنیا ندیده

خدایا به حرمت اون دستهای مهربون حضرت علی (ع) و یتیم نوازی اش به حرمت بانوی مهربان دو عالم  از گناهان مادربزرگم بگذر و کمکش کن هر طور که خودت صلاح می دونه می خواهی شفایش بده و می خواهی ...

فقط تنهاش نذار همیشه هواش را داشته باش ...نذار زجر بکشه

به آبروی حضرت زهرا کمکش کن یا رب

التماس دعا دوستان

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:23 توسط زهرا |

 

 

آنروز که عاشق جمالت گشتم

دیوانة روی بی‌مثالت گشتم

دیدم نبود در دو جهان جز تو کسی

بیخود شدم و غرق کمالت گشتم

عیب از ماست اگر دوست زما مستور است

دیده بگشای که ببینی همه عالم طور است

لاف کم زن که نبیند رخ خورشید جهان

چشم خفاش که از دیدن نوری کور است

یارب این پردة پندار که در دیدة ماست

بازکن تا که ببینیم همه عالم نور است

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 12:40 توسط زهرا |

چقدر خوبه كه آدم يه عالمه دوست داشته باشه تا باهاشون حرف بزنه

چقدر دنبال يه دوست تو موبايلم گشتم تا يه دوست پيدا كنم كه باهاش حرف بزنم

فاطمه ذ سلام خوبي سال نو مبارك چه خبر و يه حرفهاي تعارفي

طاهره ....رفتيم مسافرت و ...

رقيه ....ممنون ...سال نومبارك ...خونه مادرم هستم بعدا"زنگ مي زنم و هنوز هم چند هفته است كه خوب بتونم باهاش حرف بزنمو درد دل كنم

مريم ...سلام حالت خوبه دلم برات تنگ شده ...كي رفتي خونه خودت ؟؟....چقدر حقوق مي گيري ...

خانواده همسر بعد از كلي پنهون كاري كه جاري بچه داره حالا دارن مي گن و اون هم خبر دست اول را بهد از ۹ ماه از مادرم كه برادرم بهش گفته بود بايد بشنويم و چند ماهه حتي يه دعوتي يه شادي و مبارك بادي جز روزهاي اول زندگيمون (جز همون پاگشا) براي زندگي جديدمون نه ديديم نه شنيديم.

همكار ....همش دنبال بدگويي از مافوق و دنبال پست و مقام ...دنبال نابود كردي يكي و به د ست آوردن پست يكي ديگه ...

تلويزيون ...همش چرت و پرت

همسر همش سركار هستيم و كمتر همديگر را مي بينيم ....تازه وقتي همديگر را مي بينيم همش بايد غر بزنم كه چرا مادرت اينوطريه چرا بابات عيدي من را هم به تو داد...چرا جار ي اينقدر محافظه كار هست و به من چيزي نگفت ...ترسيد من بچه اش را چشم بزنم ...

چرا احساس دلتنگي مي كنم

چرا اين همه تنهايي را حس كنم

فقط خدا هست كه صداي من را مي شنود و مرا پاسخ مي دهد

اي كاش خدا را احساس كنم

اي كاش از پيله خود بيرون آمده و خدا را احساس كنم

اي كاش خدا من را بپذيرد و من را دوست داشته باشد

دوستت دارم خداي عزيزم

بوي خدا

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 21:28 توسط زهرا |

امروز فهميدم كه چقدر بزرگه

فهميدم اون تنها كسي هست كه از همه رازها و رسوايهايم باخبر هست و هيچ وقت براي كسي آنها را آشكار نكرد

فهميدم كه خيلي از آدمها جنبه ندارند راز آدم را بفهمند

فهميدم كه نبايد به هر كسي اعتماد كنم

فهميدم كه تنها دوستم بايد خداي بزرگ باشد

يادم باشد ديگر براي هر كسي درد دل نكمك تا مثل امروز فاش نكند

سر ميز صبحانه بوديم كه سر يك شوخي سر پست و مقام و....يه دفعه ...

يادم هست داغ شدم ...به لكنت افتادم ....سرخ شدم و داغي صورتم را احساس را احساس مي كردم

نمي دونم مي خواست با اين كارش من را ضايع كنه و شخصيت خودش را بالا ببره

يه دفع دو تا همكار ديگر برگشتند و به من يه طوري نگاه كردند...راجع به دانشگاه و رشته تحصيلي و...بود

به هم ريختم.....قلبم تير كشيد . ناراحتي برام پيش اومد

ديگر تا آخر وقت خجالت مي كشيدم كه به كسي نگاه كنم

فقط يه دروغ به همكارانم گفته بودم

گفته بودم روزانه خوندم و حال اينكه به علت تغيير رشته و مابقي قضايا شبانه خوندم ...

تقصير من چيه وقتي يه رشته بد گيرم اومد كه نمي تونستم بخونم و تغيير رشته دادم

از سديدي ناراحت شدم

من نمي بخشمش

خداي بزگ و خوبم

خداي دوست داشتني و عزيزم

سپاس

سپاس

سپاس كه تو را دارم و محرم همه دلها هستي

خداي با تمام وجودم مي خواهم فرياد بزنم

اي محبوب دلم دوستت دارم

بعد از خدا مامان و براداران همسرم هم خيلي خوب مهربون هستند كه چشم پوشاندند روي موضوعي كه با گفتن اون به من خجالت مي كشيدم

دوستت دارم خدايا به خاطر همه خوبيها يت

دوستت دارم براي تمام نعمتها و خانواده خوبي كه به من عطا كردي

الهي شكر

يا علي مدد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 21:26 توسط زهرا |

عصرها كه تنها توي خوه نشسته ام به تو فكر مي كنم

به گذشته ام

چرا اين همه مهربوني

از كسي كه نافرماني تو كرده بود

خود را آخر خط مي ديدم ...ولي يه ظاهر آرام نمي گذاشت كسي پرده از قلبم و غمهايم بردارد

ولي بيشتر از همه به اميد كمك تو بودم ....

ولي گاه نااميد

آنقدر نااميد كه خود را لايق اين نمي دانستم كه تو به من كرم داشته باشي

روزها و شبها تيره و ظلمت گذشت

كابوسها گذشتند و ناراحتيها گذشتند

نفهيمدم چرا نجاتم دادي ؟!!

شايد به خاطر خوبيهاي مامان بود

وش ايد هم گريه هاي من ....شايد پشيماني من را ديدي  و كمكم كردي

يه دفعه ورق برگشت....درهاي رحمتت به روي من باز شد...

فرياد خوشحالي زدم ....ازدواج كردم با يه پسر آسماني ...فارغ التحصيل از دانشگاه شدم ...

و حالا هم سركار هستم با يه موقعيت خوب

حالا بعد از آن هم سختي و گناه و مشقت و تنبلي و ....

من ماندم و تو و يه دنيا قولهايي كه به تو دادم

مي خواهم فريادبزنم اي محبوب دلها

يا غياث المستغيثين

به فريادم رسيدي اي محبوب دلم اي خداي عزيزم

الهي شكر

حالا كه نجاتم دادي اي محبوبم ....از تو براي همه بنده هات مي خواهم ...

يا حبيب من لا حبيب له

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 17:48 توسط زهرا |

چقدر دلم تنگ شده برای خوبیها برای دوستان

چقدر دلم برای یکرنگی ها تنگ شده

دلم برای قهقهه زدن تنگ شده

دلم برای پاکی تنگ شده

بغض گلوم را گرفته بود و نمی تونستم حرف بزنم

نمی تونستم از خودم دفاع کنم

یه دفعه ترکید ...نمی خواستم یکرنگی را کنار بذارم

من گریه کردم ولی ای کاش با گریه حرف نمی زدم

اونها فهمیدن ضعیف هستم

من ناراحتم و غمگین ...

خدایا کمکم کن تا به یه جایی برسم و قدرت بده برای خوب بودنم

دوستت دارم خدای مهربون زهرا

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 16:2 توسط زهرا |

بدون نوشتن احساس پوچی می کنم

اخه نمی دونم حرفهام را به کی بگم.

احساس خستگی شدید دارم

از زندگی سیرم ....

به جائی رسیدم که گمان نمی کنم هم دوره ای های دانشگاهیم مثل من شده باشند.

پیشرفت فوق العاده که فقط کار خدا بوده....اگه خدا هم بخواد این موفقیت را می تونه از من بگیره.

ولی هیچ چیز من را راضی نگه نمی داره...

زیاد از خدا نمی خوام

مرگ را دوست دارم فقط دلم برای مادرم و برادرم می سوزه

زندگیم را دوست دارم ولی از یه مشت آدم مزخرف که حسادت می کنن و دائم اعصاب به هم می ریزن بدم می یاد

اونقدر اعصابم را به هم می ریزن که ....

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 1:46 توسط زهرا |

http://2pak.co.sr

منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس